مانی سه ساله میشود.. (قسمت اول)

فردا روز تولد پسر گلم... عشقم و همهء وجودمه ...

عسلم میخوام اینو بدونی که من و بابایی دنیا دنیا دوستت داریم و اگه یه وقت بهت سخت میگیریم واسه اینه که بعدها بتونی از پس مشکلات زندگیت بربیای.. و از هیچ کاری برای پیشرفتت کوتاهی نمیکنیم..

  پسر سه سالهء من:

- خیلی مهربون و با محبته ... عاشق بغل کردن و ابراز محبته... روزی صد بار منو بغل میکنه و قربون صدقم میره... مثلا میگه: دوستت دارم.. خوشگل من.. مامی خوشگلدروغگو.. دختر من... منو بغل میکنه و به باباش میگه: ددی ببین..مامی رو دوست دارم............... روزی 99 بار هم میگه: ددی رو دوست دارم... نیشخند

- خیلی حرف گوش کنه... مخصوصا اگه کارها رو با احترام و با توضیح دادن ازش بخوای که انجام بده.. (البته این منوط میشه به اینکه مهمون نداشته باشیم یا مهمونی نباشیمنیشخند)

- خیلی هم بچهء مرتبیه و هرچی رو بگیره دوباره میذاره سر جاش..

- عاشق موزیکه از نوع رپش

- عاشق یاد گرفتن انگلیسیه و هر کلمه ای که گفته میشه .. میخواد که معنی انگلیسیشو بدونه..

-با مکانی به نام "مدرسه" کاملا مخالفه و هر وقت اسمش میاد.. کولی بازی درمیاره.. به جاش عاشق فروشگاهه مخصوصا قسمت اسباب بازیش..

- غذاش به لطف داروی اشتهاآوری که میخورد .. خوب شده.. 

- خوابش هنوز در دست تعمیره.. نیشخند... من کلا آدم پر خوابی بودم ولی با اومدن مانی فقط دعا میکنم بذاره شبها رو راحت بخوابم... موقعی که پیش خودم میخوابه حتی یکبار هم بیدار نمیشه و تا ٩ و ١٠ صبح هم پیشش بخوابم میخوابه.. ولی تنها که میخوابه مدام بیدار میشه و منو صدا میکنه.. دارم با جایزه دادن کاری میکنم که شبها دیگه کمتر منو صدا کنه و بکشونه تو اتاقش.. (دیشب بهش گفتم: مامی اگه دیگه منو صدا کنی بهت جایزه نمیدما.. اونم میگه: خوب نده.. بیا اینجا بخواب- دیشب همچین بغض میکرد که دلم براش کباب شد.. نمیدونم چیکار کنم )

- عاشق بازی کردن با بچه هاست.. تو هر سنی.. و البته دخترها رو ترجیح میده..

- از بین غذاها اکثر غذا ها رو دوست داره مخصوصا همبرگر و خیارشور رو ... از سوپ و آش و کوکو خیلی خوشش نمیاد... نون هم فقط خمیر داخل نون رو دوست داره..

- همهء میوه ها رو دوست داره ولی بیشتر از همه سیب دوست داره..

- از بین هله هوله ها هم عاشق آدامسه..

- از توی حیوونها دایناسور.. اژدها ... کردکدن و ماموت رو خیلی دوست داره... (هرچی خشن تر بهتر خنده)

- از بین اسباب بازیها هم عاشق ماشینه و هر ماشینی که میگیره اول باید مارکشو ببینه و صد البته ماشین بدون مارک زیاد مورد علاقش نیست.. و موقع بازی کردن با ماشین به چرخِشِ چرخهاش خیلی دقت میکنه..

- همه مارکهای ماشین رو میشناسه

- حروف انگلیسی رو هم همه رو میشناسه

- میتونه تا 10 بشمره (به انگلیسی)

- وقتی میگه: مامی ببین!... یعنی حتما باید ببینی و جواب سرسری هم اصلا قانع کننده نیست...

- جدیدا عاشق این شده که لخت بشه... بدون هیچ لباسی ...  یا برقصه یا بشینه و تلویزیون نگاه کنه... وقتی جیم میشه و میره طبقه بالا میفهمم که داره شلوارشو درمیاره و بعدشم میاد و از من میخواد که بلوزشو دربیارم... منم سخت نمیگیریم و میذارم راحت باشه..

- ناخن دستشو به راحتی میذاره که کوتاه کنم ولی پا نه!! آخه میگه قلقلکم میاد..

- از تاریکی هم اصلا نمیترسه ... شبها حتی اگه چراغهای طبقه بالا خاموش باشه.. خودش میره دستشویی و میاد پایین.. و از اینکه میبینه بعدش ما تحسینش میکنیم...  لذت میبره..

- تو اسباب بازی فروشی... حتی اگه یه اسباب بازی رو خیلی خیلی هم بخواد... وقتی بهش بگم گرونه یا نمیتونم برات بخرم و براش توضیح بدم... قانع میشه و ازش میگذره.. و فقط به نگاه کردن کفایت میکنه.. بعضی وقتها که خیلی گیر میده... میگم: من که پول ندارم.. شما اگه پول داری خودت برو حساب کن... بیچاره هم مجبور میشه بذارتش سر جاش... (البته ناگفته نماند که به موقعش کلی هم اسباب بازی براش میخریم..)

- با تلفن هم اصلا دوست نداره صحبت کنه..

- هنوز نمیتونه خودش غذا بخوره و حتی اگه گشنشم باشه و غذا هم مورد علاقش باشه وقتی بخواد خودش بخوره.. قید غذا خوردن رو میزنه یا میگه: شما بده..

-شلوارشو خودش میتونه بپوشه یا دربیاره ولی هنوز نمیتونه بلوزشو دربیاره یا بپوشه

- وزنش 12 کیلو و 800 گرمه

- صورتش اندازه کف دست منه (البته با انگشتهای باز)خنده

- تمام اجزای صورت و بدن رو به انگلیسی میدونه..

  

کلا بچهء خیلی خیلی خوبیه...

- فقط وابستگی شدیدش منو کلافه کرده... و اینکه اصلا نمیتونه تنهایی بازی کنه و من حتما باید حضور داشته باشم...

- پشت کامپیوتر نشستن هم اکثرا با اعمال شاقه است و مانی قر میزنه و من کارمو انجام میدم.. اکثرا هم دست راستمو که دارم با موس کار میکنم میکشه تا نتونم کاری بکنم.. یا اینکه یکهویی موس رو میگیره و فرار میکنه.. البته اکثرا موقعی میام که خواب باشه..

- بعضی وقتها موقع کار کردن و ظرف شستن .. آقا یهو هوس بغل کردن میکنه و میگه بریم روی مبل منو بغل کن...

- نشستن روی مبل هم که کلا نشینم بهتره.. چون تا بشینم و یه کتاب دستم بگیرم.. انقدر از سروکولم بالا میره و رو کتاب جفتک و وارو میندازه که قیدشو میزنم و میرم دنبال کارم.. حالا هر کسی هم که باشه فرقی نمیکنه ... آقا دوست داره با من کشتی بگیره و از سرو کول من بالا بره...

- خواب شبشم که بزرگترین معضله (فعلا).. تو نکات بالا بهش اشاره کردم ...با وجودی که یکساله جاشو عوض کردم و تو تخت خودش میخوابه.. هنوز عادت نکرده...

 این یعنی آرامش بی آرامش..

ولی با اینهمه بی نهایت دوستت دارم و عاشقانه میپرستمت..

  

پ.ن:   عکسهای تولد رو تو پست بعدی میذارم..

 

/ 31 نظر / 109 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ارغوان

تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مباااااااااررررررکککککککککککککک[هورا][هورا][دست][دست][ماچ][ماچ]

مهدی

من که خیالم راحته تائید نمی شم البته تائید نکنی هم من راحت ترم هم تو نگرانت بودم، مخصوصا به خاطر دوستت، بدون نگرانتم فقط خدا رحمتشون کنه

مهدی

ببخشید اشتباهی برای شما پیست شد راستی مبارکه که سه سالش شد، انگار همین دیروز بود که داشتی پستهای دوران بارداریت رو می نوشتی

مهدی

ضمنا بی زحمت لطفا هرچه سریعتر اون کامنت اشتباهی رو پاک کن مرسی

ننسام

تولد مبارک مانی عزیز...100 ساله بشی با شادی با مامی و بابا زندگی کنی.....بوسس

خاله ریزه

سلام عزیزم اگه ممکنه اون کامنت اشتباهی و پاک نکن....می‌خوام دریا جون هم ببینه...این آدم چقدر دو روست!!!!!!!!!!!! ............. [عصبانی]

سولماز مامان آریا

happy birthday mani joooooooooooooooooooooooooooooon [بغل][بغل][بغل][بغل][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][ماچ][ماچ]

سولماز مامان آریا

salam inshalah sado bist sale beshi gol pesar hamrahe khanevade che noktehaye gashangi az mani jooon neveshtiiiiiiiiii alyiiiiiiii bod [ماچ][ماچ][قلب][قلب][قلب]

zizi

الهی که قربونش برم...عشقمه[ماچ]...یعنی من تولد مانی رو باید یه روز بعدش تبریک بگم...شرمندشم...زیاد سر حال نبودم[ناراحت] ارزو میکنم وقتی که 120 ساله شد واسش اپ کنی...[چشمک]