مانی عکاس.. ادامهء مدرسه رفتن مانی (3 سال و 2 ماه و 1 هفته)

Love you ghade ye donya

تولد شوهر من در واقع روز اول مهر بود که مصادف شد با مدرسه رفتن مانی ... واسه همین یه کمی کشــــــــــــــــــــــــــــــــدار شد....

دیروز هم کیک گرفتیم و رفتیم پارک و همونجا تو دل طبیعت جشن گرفتیم... مانی هم حسابی آتیش سوزوند و شمع فوت کرد...

با اینکه حالش زیاد خوب نبود ولی خب از بازی کردن دست نمیکشید...

کلی هم از همه جا عکس گرفت.. دیگه عکسهای دونفری من و باباشم این وروجک میندازه و الحق قشنگ میندازه ... بدون لرزش دست.. نمیدونم با این دوربین به این سنگینی چه جوری میتونه انقدر خوب عکس بگیره... یکدونه از عکسهایی که واقعا ازش خوشم اومد و کلی به مانی آفرین گفتم این بود...

 

شبها موقع خواب ... اول از همه آقا مانی باید بره تو تخت دَدی یه خرده بازی کنه بعد بریم بخوابیم..

توجه کردید دیگه به تخت ما میگه "تخت ددی".. من بیچاره هم که نه تخت دارم نه اتاق... میگه: بعدا که رفتیم فروشگاه برات میخریم... از بس که این بچه بدجنسه.. دوست داره پیش خودش بخوابم...

شبها یه قسمت از بازی اینه که سرٍ من دعواشون میشه... مانی با اخم میگه: این مامی منه.. باباشم میگه: نه خیر مامی منه.. خلاصه کلی این "مال منه" ... "مال منه" ادامه داره .. تا داد من بلند بشه ... که بابا ول کنین ... من له شدم... بعد با موهای آشفته از زیر دست این دوتا جون سالم به در میبرم...

البته کلی هم ذوق میکنم... نیشخند

 

پروژهء مدرســـــه رفتن مانی:

سه روز اول رو که من و مانی دوتایی شاگرد Play School بودیم و با هم میرفتیم.. ولی روز چهارم دیگه باباش مانی رو برد (آخه من طاقتشو نداشتم) و برای نیم ساعت اونو تو مهد گذاشت و بیرون مهد ایستاده بود (البته دور از دید مانی).. منم از پشت تلفن اونها رو چک میکردم و صدای گریه های مانی رو میشنیدم و دلم ریش میشد...

باباش میگفت کل نیم ساعت رو گریه میکرد... بعد نیم ساعت باباش رفت دنبالش و جایزه هم براش آدامس برد و دوتایی اومدن خونه...

 

فرداش هم من مانی رو بردم و با گریه از هم جدا شدیم و منم نتونستم یه قدم از مهد دور بشم.. فقط رفتم برای جایزه براش از همون فروشگاه نزدیک مهد یه آدامس خریدم و سریع برگشتم و رفتم مانی رو گرفتم و برگشتیم خونه.. خدا رو شکر روز دوم فقط یکربع از نیم ساعت رو گریه کرد... 

حالا دوباره دوشنبه روز از نو روزی از نو... باز هم نیم ساعت میذارمش ببینم چی میشه..

 

 

/ 26 نظر / 30 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مريم

ايشالا دانشگاه رفتنت رو جشن بگيريم خيلي عكست قشنگ بود ماني جان عزيزم سري به ما بزن منتظرت هستم [ماچ][گل][خداحافظ]

Arsham

خانم مامانی برای بار سوم عرض میکنم که آیا حاضرید با مهریه سه قو به نیت تعداد اعضای خانواده ،یک پدر و پسر عاشق و مهربان و گل ،یک عدد گل رز فوق دوپینگی! و یک کیک طبیعی و غیر دوپینگی دیگر رضایت داده و این جشن تولد را مورد قبول قرار دهید[خنده] پس مبارک است و من هم برای بار سوم تولد داداش گلم را تبریک عرض میکنم و آرزوی سلامتی و صعود هرروزه از پلکان موفقیت را دارم و ایشاا... که هیچ وقت شادی از زندگیتون پر نکشه[گل] انصافا عکاسی مانی از مامانش بهتره[قهقهه][قهقهه] ولی یه چیزی کم داشت اگه گفتی؟ آفرین اسمارتیز یادتون رفته [نیشخند]

مونا مامان مانی

وای چقدر شما زیبایی مامان جون............وااااااااااای چه خانوم قشنگی وایییییییییییییی مثل گل رز زیبایی عزیزم[نیشخند] شوخی کردم بابا. تولد همسری مبارک .همیشه به چمن و اردک و ...[چشمک]

مجتبی

به امیدِ اینکه این نیم ساعت مدرسه بشه یک ساعت و بیشتر...منم اولین روزی که رفتم آمادگی یادم نمیره وقتی دیدم که بابا مامانم یواشکی رفتن و دیگه نیستن چقدر گریه کردم[خجالت][گل]

زهرا

سلام................ واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای....چه کیک بزرگی[تعجب]....این کیک 700 طبقه ای که تو کتاب گینس ثبت کردن...این بوده؟ شما سه تا چجوری خوردینش؟نترکیدین؟[تعجب] [چشمک] بازم تولد شوهرت مبارک... راستی...این چه گلیه جای قیافه ی خودت گذاشتی....[منتظر] لا اقل یکی میذاشتی تا لیاقت پوشوندن اون چهره ی ناز و جذاب رو داشته باشه[بازنده] عکس قو خیلی قشنگ شده...به اقا عکاس تبریک بگو که یه پا عکاس شده واسه خودش[نیشخند][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ] دوستتون دارم...میبوسمتون...میخوامتون...ایشالله زودتر ببینمتون...فداتون میشم...[ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ]

زهرا

راستی....احساس نمیکنی آدامس بیش از اندازه جدیده به عنوان جایزه و بچه از دیدن این شیء عجیب هَنگ میکنه؟؟؟؟؟[نیشخند][ابرو]

Sina.k

اوووووه ه ه ه ه .....[شرمنده] سلام خاله جون...[قلب] شرمنده... ثبت نام دانشگاه داشتم... دیر رسیدم...[ناراحت] اون قضیه ی (ماله منه) خیلی توپ بود...[قهقهه] فرض اینکه یه آدم با موهای پریشون از زیر دست دو نفر دیگه در بره هم سوژه ایه واسه خودش...[قهقهه][قهقهه]

فافا

الهي كه من فداي اون گلي كه پشت شوهر خاله گلمو پسرخاله عزيز تر از جونم نشته شم كه دلم اندازه دنيا دنيا براش تنگيده دلم مي خواد محكم بغلش كنم و يه دل سير نگاش كنم ببوسمش اين بغضي كه از دوريش تو گلوم گير كرده رو بتركونم[گریه][گریه][ماچ][ماچ][ماچ]

شیما

سلام ... آخی ماشالا... این گل پسر چقدر شبیه ددی جونش هست.... راستی این خانوم گل شمایی ؟ [پلک] خیلی گلی... این روزای گریه و ناراحتی هم میشه خاطره...[قلب] ایشالا دانشگاه رفتن مانی گل پسر.

مامان هیژا

چه عکسای خوب و شادی تا باشه از این عکسا باشه با این کیکا (البته دفعای دیگه خوشمزه باشه) بعدشم امیدوارم مانی از مهد خوشش بیاد چون خیلی برای خودش و خودت خوبه. راستی در مورد سوالت هم آره مثل عکساش بود فقط کوچولوتر از اونیکه فکرمی کردم