shiny star party .. مدل پفک خوردن (3 سال و 4 ماه و 3 هفته و 1 روز)

تو این مدتی که مانی میره مدرسه به این نتیجه رسیدم که خیلی بیشتر وقتم گرفته میشه تا اینکه وقتم آزاد بشه ..

صبح زود باید بیدارش کنم.... (معمولا ساعت 8 بیدار میشه .. ساعت هشت و نیم هم باید مدرسه باشه) .. حاضرش می کنم.. طبق معمول علاقه ای به خوردن صبحانه نداره.. تند تند یه لیوان شیر براش درست میکنم و میذارم تو کیفم که تو اتوبوس بهش بدم..

مانی و بغل میکنم و بدو بدو خودمو به اتوبوس میرسونم.. آخه اگه یک دقیقه دیرتر برسی اتوبوس از دستت رفته و باید ده دقیقه دیگه تو سرما منتظر اتوبوس بشی.. ناراحت

توی اتوبوس با هزار وعده و وعید شیرشو بهش میخورونم.... میرسیم مدرسه بعد از ماچ و بوسه خداحافظی میکنم و دوباره میام ایستگاه اتوبوس..

یک روز در میون که باشگاه دارم و میرم باشگاه بعد از باشگاه هم مجبورم تا موقع گرفتن مانی همون گوشه ها بپلکم تا زمانش بشه و برم دنبال مانی...

روزهایی که باشگاه نداشته باشم .. برمیگردم خونه... بیست دقیقه تا خونه راهه...

سریع غذا رو آماده میکنم و یه دستی به سروگوش خونه میکشم.. بعضی وقتها از این فرصت برای دوش گرفتن استفاده میکنم و بعضی وقتها هم میام پشت کامپیوتر ...

زمان هم عین برق میگذره و سریع آماده میشم و بدو بدو خودمو به اتوبوس میرسونم.. یکربع بعد مانی رو میگیرم و دوباره با اتوبوس برمیگردیم خونه...

وقتی میرسیم خونه ساعت 12 ظهره و بعدش هم که مراسم نهار خوران و سر و کله زدن با مانی میرسه و مانی هم توقع داره که چون صبح پیشم نبوده این مدت رو بیشتر باهاش باشم..

ساعت 5 هم که بابایی میرسه خونه و باید به پدر و پسر برسم...

خلاصه که شرمنده از اینکه دیر به دیر بهتون سر میزنم...

البته اگه از دید مثبت نگاه کنیم.. بعد از مدرسه رفتن مانی .. 2 ساعت از وقتم کاملا مال منه... میتونم برم باشگاه... یا برم خرید و خلاصه هرجوری خواستم این 2 ساعت رو خرجش کنم... مثبت ترین نکته اش اینه که باعث میشه من با اتوبوس برم و بیام و با مردم در ارتباط باشم... در کل کلی حال میده.. نیشخند

دیروز تو مدرسهء مانی Shiny star party بود... از اولش یه دختر کوچولو با لباس ستاره ای اون وسط ایستاده بود و شعر میخوندن.. همهء بچه ها هم لباسهای مختلف و قشنگی پوشیده بودن..

مانی هم تا چشمش افتاد به من ادا درآوردنهاش شروع شد و دائم داشت بغض میکرد..

هی هم با ایما و اشاره از من میپرسید که بیام پیشت؟؟؟؟ یا تو میای پیشم؟؟؟

بعد از شعر خوندنها هم نوبت به خوردن شیر و بیسکوئیت شد.. که مانی همهء بیشکوئیتهاشو امتحان کرد تا بالاخره دوتاشو دوست داشت و تا تهشو خورد..

 

 

آخرشم که همه چی تموم شد بغلش کردم.. به من میگه: شورمو درآوردی!

گفتم چی؟؟ آخه مانی اکثراً کلمات رو درست ادا میکنه (ولی من عاشق غلط و غلوط حرف زدن بچه هام).. میخواستم مطمئن بشم که درست شنیدم..

بازم میگه: شورمو درآوردی دیگه! (منظور همون شورشو درآوردی بود) خنده

 

عکس مانی با سانتا تو یکی از مراکز خرید ... دو و نیم پوند میگرفتن تا با سانتا حرف بزنی .. بعدشم سانتا به بچه ها جایزه میداد... محیطشو واقعا قشنگ درست کرده بودن..

اولش مانی کلی از سانتا ترسید ولی بعد که کادوشو از سانتا گرفت ترسش ریخت..

اینم مدل پفک خوردن مانی.. نمیدونم چرا انقده دوست داره مثل هاپوها غذا بخوره.. آخه اینجا بیشتر از اینکه آدم ببینه و الگوش باشن.. سگ میبینه بچم.. خنده

/ 42 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فافا

ای خدا عشقه به خدا ماهه [ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ]

نازنین

" شورمو درآوردی!"[قهقهه] 2 ساعت کلی وقته مامانی .لذتشو ببر[چشمک] چقدر عکس وارونه اش!! قشنگه[ماچ][قلب] منکه دلم برای ورزشو ... حسابی تنگ شده ولی متاسفانه فعلا ... اینه که چربیها داره رو هم انباشته میشه و ....[چشمک][نیشخند] ببوس روی ماه مانی جون خوش تیپمو[ماچ]

مانی مامان

خیلی پسر آقایی داری عکساش هم خیلی قشنگه این بلوز طوسی هم خیلی بهش میاد.

هاله مامان ارشیا

خوش بحالتون بخدا با اینهمه امکانات [ناراحت] ای کوفتت بشه زینب[خنده] اینجا بچه های اول دبستانی یه قران سختی دارن که نگوووو . مردشور این مملکت رو ببره[عصبانی] جیگر پفک خوردنش بشم من[بغل] راستی اون سایته واسه تقویم و لیوان گفته بودی مال ایران بود ؟[سوال]

مامان آرمان

این اخرش دیگه...فوق العاده بود...مدل پفک خوردنش...امان از دست این پسر و امان از دست گزارش های این مادر.....

سولماز مامان آریا

[قلب]سلام خوبییی خانمی منم مدتی بود نبودم یا بقولی وقت نداشتم بیام تو نت ولی دلم خیلی تنگ شده بود بازم با این احوال وقتم خیلی کمه درکت میکنم .راستی پسر خوشگله هم روز به روز خوش تیپ و خوشگل میشه عاشق این پفک خوردنش شدم آخه آریا هم تازگی ها همه چی رو مدل سگی میخوره حتی میوه شو جالبه ... راستی خوش به حالت باز تو وقت میکنی باشگاه بری من اونم وقت ندارم امان از دست این وقت ... مزاحمت نمیشم مدتی بود نمینوشتم اینبار خواستم عوضشو در بیارم[شوخی][خجالت][ماچ][بغل]

محبوب مامان آروین

[ماچ]سلام علیکم به مامان و جیگر پسر[ماچ][ماچ] قربونه پفک خوردنش برم منو یاد بچگیام انداخت با خواهرام مسابقه میذاشتیم کی زودتر میتونه همشو بخوره[قهقهه][قهقهه][قهقهه] حالا 12 ساعت هوائی ازشون دورم و دلم خیلی گرفته[چشمک]